زیر درختان فندق

مدتی است میبینم خون شعر میریزی

راهروی رگهایم

پنجشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۱
خدايار قليزاده( فاراب)

کوچه باغ رگها یکطرفه است
فلات مغزم بیدرنگ هیاهو را
در پنجره های دوجداره اش
تفهیم اتهام میکند

از اسانسور قلبم در طبقه پنجم
کسی با موهای بلند وچشمهای درشت پیاده شد
دریچه ها یش را 
باز بسته میکرد
کسی نیامد

صدای کفشهای مکاشفه معاشقه ای
با  نبضم  وـتیکتاک ساعت
راهروی رگهایم
سیل را تجمیع میکرد
وکسی در  انتهای دلتای دلم
با کفشهای پاشنه بلند
قافیه میساخت
وزن عروضی در طغیان رودخانه
به اضمحلال میرفت

وشاعری که در کوچ باغ شریانهاهضم
میشد
معشوقه ای که رگهایش در طبقه پنجم
خالی میشد
کنار تیغ عریان کلمات

شارژ اپار تمان های طبقات
با کارت عابر افکار مغشوش
به فلات مغز معکوس
که همه ی شعر ها را
کشته بود
کشیده میشد
ـمثل کشیدن
چاقوی سبزی خوردکنی
لای چاقو تیزکن
ومثل اخرین نفسهای سیگار 
برلبهایی که دبگر
نامت از لبانش افتاده است

وکلمات
با
چشمان کدام عابر تیز میشد
خیال میکردم
خیال میکنم
اما
کلمات میبرند
مراقب باشید
ازدست
شاعران
کلاشینکف دور نگهدارید

خدایار قلیزاده(فاراب)
@tekeaftab

پلنگ وماه وعقاب وقله

یکشنبه هفتم فروردین ۱۴۰۱
خدايار قليزاده( فاراب)

درختان خیس ولبریز از روییدن
تو نیستی
کبک ها میخـوانندو
قمریها 

فاخته بر سراپرده گلها
نغمه خــوان
شبها امتداد فاخته هاست
وقتی میخوانند کو کو
من لبریز از  زمین لرزهایی در قلبم
از پس لرزه ها به کجا میشود پناه برد

زنبورها 
از کندو ها بیرون زده اند 
چیزی نمانده
که تکثیر شوند
کندوهای خالی بر صخرههارا پر کنند
اما تو نیستی
نوعید است
مردم گروه گروه به خانه ی تو آیند
اما تو نیستی
غرش اسمان صدای پلنگها را دارد
ماه پشت ابربهار میگیرید
تو بودی 
اینجا
پلنگزار بود و
کشتزار ماه
تو نیستی
از کلماتت  ماه و پلنگ خـاهد رویید
در شعر های من
اما تو نیستی

راستی
با عقاب چه میکنی
در قله ی دعا کوه
پر کشید
ولی میدانم در امتداد
شب
 روز
خـواهد آمد
فاراب

سبد محمد باقر حسبنی کیفری یک  قضات برجسته

جمعه پنجم فروردین ۱۴۰۱
خدايار قليزاده( فاراب)

تقدبم به حاج اقا حسینی
از قضات عالی کیفریریک استان تهران
بمناسبت باز نشسته شدنش
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

دوایر قلمت
میان اوراق پرونده ها
مرا به
رویای  پنجره  های پشت سرت
میبرد
انگاه که میرفتی
اندکی مکث
میشمردی
سویچ
کیف پول
مبایل
درسته سه تا است
جا نمانده است
یا صبحگاه که میامدی
ارام در زدنهات
غفلت دفتر را
تلنگر میزدی
بدعهدی ما و خوشعهدی تو بود که رفتی
شاید بلعکس
اما غریب شد قضاوت
بی تو
وچقدر دستگاه
قضا  بی وفا است
میدانم
گاهی با خود تکرار میکنی
چقدر دستکاه
قضا بی وفا است

فاراب

اخرین شاخه ات از هرات

جمعه پنجم فروردین ۱۴۰۱
خدايار قليزاده( فاراب)

عاشق شدن خوب است
اما نه
عاشق دخترکی بانمکی که گونه هاش گندمی وچشاش مث شب ومژگانش بلند انقد بلند که دلهارو سرند کنه
نمیدونستم
یه دختری با موهای شرابی
چشمانی نافذ
تورا در خواهد نوردید
وتواکنون
مملکت فتح شده ی اویی
اری
هرجور میخواهی بتاز
دلها ناظر است
چگونه اورا درنوردیدی
ودر انتظار اخرین شاخه ات که شکوفه خواهد داد میمانم

زیردرختان فندق

پنجشنبه چهارم فروردین ۱۴۰۱
خدايار قليزاده( فاراب)

انقدر آوازدرختان را
شنیده ام 
عطرماندگاریشان
دررقص واژه ها
لکه لکه مانده است

پرواز پرندگانش
جشن فرشتگان را
نوید میدهد

فاراب