راهروی رگهایم
کوچه باغ رگها یکطرفه است
فلات مغزم بیدرنگ هیاهو را
در پنجره های دوجداره اش
تفهیم اتهام میکند
از اسانسور قلبم در طبقه پنجم
کسی با موهای بلند وچشمهای درشت پیاده شد
دریچه ها یش را
باز بسته میکرد
کسی نیامد
صدای کفشهای مکاشفه معاشقه ای
با نبضم وـتیکتاک ساعت
راهروی رگهایم
سیل را تجمیع میکرد
وکسی در انتهای دلتای دلم
با کفشهای پاشنه بلند
قافیه میساخت
وزن عروضی در طغیان رودخانه
به اضمحلال میرفت
وشاعری که در کوچ باغ شریانهاهضم
میشد
معشوقه ای که رگهایش در طبقه پنجم
خالی میشد
کنار تیغ عریان کلمات
شارژ اپار تمان های طبقات
با کارت عابر افکار مغشوش
به فلات مغز معکوس
که همه ی شعر ها را
کشته بود
کشیده میشد
ـمثل کشیدن
چاقوی سبزی خوردکنی
لای چاقو تیزکن
ومثل اخرین نفسهای سیگار
برلبهایی که دبگر
نامت از لبانش افتاده است
وکلمات
با
چشمان کدام عابر تیز میشد
خیال میکردم
خیال میکنم
اما
کلمات میبرند
مراقب باشید
ازدست
شاعران
کلاشینکف دور نگهدارید
خدایار قلیزاده(فاراب)
@tekeaftab