زیر درختان فندق

مدتی است میبینم خون شعر میریزی

عشق باید در ما جاری شو

چهارشنبه سی ام آبان ۱۴۰۳
خدايار قليزاده( فاراب)

عشق باید در ما جاری شو

چون عشق جاری شدن است
مرحله عشق مرحله فقدان غم است

چون عشق بعد سوم زندگی
یعنی عشق فراتر است
: عشق اگر باشد جنگ نیست
اسلحه نیست
جوان بجای کلاشینف
حافظ در دست میگیرد
سعدی میخواند
بجای موشک
عشق تولید میکند
اانقد عشق تولید میکند تا زمین آفتابی شود
اکراین گل میاندازد برای روسیه
روسیه باران برای اکراین
اگر عشق باشد بیت‌المقدس
باسربازن اسراییل آشتی میکند
بیروت بجای توپ وتقنگ
گل میکارند
در کنار مدیترانه
جوانان فلسطین و اسراییل باهم عاشق میشوند
: و مدیترانه محل عاشقی میشود
حوثی های یمن
به کشتیها ی انگلیسی رطب میدهند
گل میگیرند

سرقفلی شده است شاعر

یکشنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۳
خدايار قليزاده( فاراب)

من از دوبرداران می آیم
از استثمار درخت بزرگ خواهم گفت
درخت ارس
که شاخه هایش
سایه اش
سنگچینش
سرقفلی شده است
برای جهل آرزوهایی که هرگز طلوع نخواهد کرد
درختی که تمام فصول سبز است
سبز بستن نمیخواهد
سیزده بدر تان را چگونه با آیین نذورات عصر مبادا گره میزنیذ

خلت مبحث درختان است
مثل تالی فاسد کبریت و تردید
در کوچه های فاقد فانوس
فاراب

کارشمع

چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۳
خدايار قليزاده( فاراب)

دخترم واژه برای کلماتم کم نیست
کلماتی که بگویم ز نکاتم کم نیست

آنچه پاییز به من گفت بتو میگویم
مثل برگی که بیافتد حرکاتم کم نیست

زرد و پژمرده دل تنگ چو مولودخزان
بازهم پیش تو اینبار ثباتم کم نیست

همچون خطاط ،شکسته ،به تو دادم پیغام
از تو و درد نوشتن ز دواتم کم نیست

بال پروانه ی پرواز تو پرواز من است
کارشمع است ببین پرتو ذاتم کم نیست

کودکی دربغلم بودی وشیرین تراز عشق
همچنین یاد تو از قند نباتم کم نیست

این غزل مثل شب و مثل خود پاییز است
تا بیایی به بهاری به براتم کم نیست

به شقایق شدنت شور وشر عشق دمید
گل کن اینبار که پایان حیاتم کم نیست

باز باران بهاری و تویی وغزلی شیرین‌تر
که از این شهد وشکرهم قطراتم کم نیست

وعظ درسی است که آموخت گلاب گل باغ
هرچه پاچیدن عطرت زصفاتم کم نیست
فاراب

گیج کن قافله انجم را

پنجشنبه دهم آبان ۱۴۰۳
خدايار قليزاده( فاراب)

شعر گویی که فرآورده ی توست
آب دریا همه آ و رده ی توست

یا بگو‌چی زده ای امشب تو
در کدامین سده ای امشب تو

یا دگر از موتوری جنس نگیر
یا نرو کوچه بن بست اخیر

یا بگو ساقی اجناست کیست
یا بگو باقی اجناست چیست

یا بگو باده زدست که خوری
آنکه او داده ز دست که خوری

تو توهم زده ای می‌خوانی
قد یک خم زده ای میخوانی

واژه هایش پر شیشه است عزیز
مثل اوضاعهمیشه است عزیز

مثلا شعر فرا می‌خوانی
قصه غصه ما میخوانی

مثنوبهای من از کنعان است
گربفهمی خطری برجان است

ممکن است آنکه به چاه اندازند
پرده ای بر سر ماه اندازند
ممکن است کلیه احزان بشوی
ممکن است جان بشوی جان بشوی

ممکن است پیرهنت نور دهد
چشم را شعله مسرور دهد

ممکن است معصیتت را بخرند
ممکن است منقبتت را ببرند

ممکن است عزت دربار دهند
ممکن است ذلت ادبار دهد

ممکن است نیل به ملکیت تو
یا ترنج وتیغ حجیت تو

یا که پرواز شود ماه بلند
یا زلیخا شو از آن چاه گزند

یا بفرما که دلت چیست بگو
یا اگر چاه تو خالیست بگو

مصر دل را سربازار ببر
با که یوسف سربازار بخر
یا ببر یا که بخر ماه نشان
یا که یک مثنوی از حفظ بخوان

تا که از بند دل آزاد شوی
از سر درد تو آباد شوی

شورزار است دلم ای ساقی
تارو مار است دلم ای ساقی

ساقیا باده بده باده بده
نقل را در طبق آماده بده

بده یک بیت پر از نقالی
بده یک شعر پر از بقالی

بده بقال از آن چشمه کال
بده شیرو شکر ناب خصال

بده بقال که میخانه که نیست
بال بسته است زپروانه که نیست

بده بقال قلم همه کاره تویی
ساقیو شاهد طر اره تویی

مثلا من به گمانم اینجا
تا ابد با تو بمانم اینجا

بزن اینبار به رود ازلی
جز تو اینجا که نباشد خللی

خلل عاطفه ها مرگ بود
اسب زین کرده چه بی ترگ بود

ترگ خورشید نشستن کافی است
ترگ خورشید مرا اوصافی است

پای علافی دل گاه بگرد
دور ما گاه تو یکماه بگرد

ماخبردار شدیم کار توچیست
اینورا مقصدو اخبار توچیست

تو خما قمر اندر قمری
تو خمار شکر اندر شکری
تو فقط شمس نه مولانایی
تو پی دور زدن اینجایی
تو قمار قمر واقماری
تو قمرعقرب افسونکاری
شمس منظومه ی ما را داری
این فلک را نکند معماری

دور تو گردم از آن دور بگرد
در پی معرفت از دور بگرد

گیج کن قافله انجم را
گیج کن آن خرد آدم را

گیج کن شوق تو شق القمر است
گیج کن دور تو رقص کمر است

گیج کن کاج بر بید نشست
برف در سایه تهدید نشست

گیج کن شعله خورشید رسید
گیج کن زهره ناهید رسید

گیج کن طبله عطار رسید
برعطارد قمر اینبار رسید