شعر گویی که فرآورده ی توست
آب دریا همه آ و رده ی توست
یا بگوچی زده ای امشب تو
در کدامین سده ای امشب تو
یا دگر از موتوری جنس نگیر
یا نرو کوچه بن بست اخیر
یا بگو ساقی اجناست کیست
یا بگو باقی اجناست چیست
یا بگو باده زدست که خوری
آنکه او داده ز دست که خوری
تو توهم زده ای میخوانی
قد یک خم زده ای میخوانی
واژه هایش پر شیشه است عزیز
مثل اوضاعهمیشه است عزیز
مثلا شعر فرا میخوانی
قصه غصه ما میخوانی
مثنوبهای من از کنعان است
گربفهمی خطری برجان است
ممکن است آنکه به چاه اندازند
پرده ای بر سر ماه اندازند
ممکن است کلیه احزان بشوی
ممکن است جان بشوی جان بشوی
ممکن است پیرهنت نور دهد
چشم را شعله مسرور دهد
ممکن است معصیتت را بخرند
ممکن است منقبتت را ببرند
ممکن است عزت دربار دهند
ممکن است ذلت ادبار دهد
ممکن است نیل به ملکیت تو
یا ترنج وتیغ حجیت تو
یا که پرواز شود ماه بلند
یا زلیخا شو از آن چاه گزند
یا بفرما که دلت چیست بگو
یا اگر چاه تو خالیست بگو
مصر دل را سربازار ببر
با که یوسف سربازار بخر
یا ببر یا که بخر ماه نشان
یا که یک مثنوی از حفظ بخوان
تا که از بند دل آزاد شوی
از سر درد تو آباد شوی
شورزار است دلم ای ساقی
تارو مار است دلم ای ساقی
ساقیا باده بده باده بده
نقل را در طبق آماده بده
بده یک بیت پر از نقالی
بده یک شعر پر از بقالی
بده بقال از آن چشمه کال
بده شیرو شکر ناب خصال
بده بقال که میخانه که نیست
بال بسته است زپروانه که نیست
بده بقال قلم همه کاره تویی
ساقیو شاهد طر اره تویی
مثلا من به گمانم اینجا
تا ابد با تو بمانم اینجا
بزن اینبار به رود ازلی
جز تو اینجا که نباشد خللی
خلل عاطفه ها مرگ بود
اسب زین کرده چه بی ترگ بود
ترگ خورشید نشستن کافی است
ترگ خورشید مرا اوصافی است
پای علافی دل گاه بگرد
دور ما گاه تو یکماه بگرد
ماخبردار شدیم کار توچیست
اینورا مقصدو اخبار توچیست
تو خما قمر اندر قمری
تو خمار شکر اندر شکری
تو فقط شمس نه مولانایی
تو پی دور زدن اینجایی
تو قمار قمر واقماری
تو قمرعقرب افسونکاری
شمس منظومه ی ما را داری
این فلک را نکند معماری
دور تو گردم از آن دور بگرد
در پی معرفت از دور بگرد
گیج کن قافله انجم را
گیج کن آن خرد آدم را
گیج کن شوق تو شق القمر است
گیج کن دور تو رقص کمر است
گیج کن کاج بر بید نشست
برف در سایه تهدید نشست
گیج کن شعله خورشید رسید
گیج کن زهره ناهید رسید
گیج کن طبله عطار رسید
برعطارد قمر اینبار رسید