زیر درختان فندق

مدتی است میبینم خون شعر میریزی

ساعت یک و چهل ونیم دقیقه شب

شنبه یکم مهر ۱۴۰۲
خدايار قليزاده( فاراب)

شب است
ساعت ازیک و چهل دقیقه نیمه شب بار دیگر میگذرد
چقدر لحظه ها بدیهیند
تیکتاک صدای پای کیست،؟
صدای بداهت بودن
صدای گذشتن
صدای من هستم نه آنکه فکر میکنم
نه
من هستم
چون بودن بدیهی است
درک بدیهی است

آه چه میگویم
از سرافت افتادم
ساعت اصلا
صبور نیست می‌دانستی؟
تمام جهان مختل شود یک ثانیه نمی ایستد!!!
مادر با تمام نبودن پدر کنار اماده است
شعر عزیز انگار طالقان را ازبر است
زمزمه می‌کند
تیر برق ازپشت پنجره با لامپی کم نور دم به دم که خاموش روشن میشود
گویا حریف شکستن سکوت دهکده نیست
لابلای سکوت ورق میخورد
میفتد میان درختان آلبالو وفندق خورد میشود..
عو عوکردن سگ ها انگار درتن شب موج می‌اندازد
شب ملحفه ای است
برای خواب رودخانه ها
.دراز کشیدن ابرها
خمارشدن کوه ها
شب با اینهمه 🌟 ستاره به
امید صبح میماند!!!