لبانم میسوخت
شلیک گلوله کلمات ازلوله
حنجره ام
لبانم میسوخت
هشتک # قتل در پشت پنجره.
مبهم بود
در تشریح جسد واژه خدا حافظی
فقط رفتن به فعل ماضی صرف شده بود
دیگر هیچ
شکاربانی روی مکزک یک دو لول
غزال غزل را بی قافیه کرد
خون غزل از لای درختان جاری بود
شاعری که در لابلای اشکال درختان عدم
قدم میزد
او نگاه میکرد
واژه ای را که عقاب
به اسمان میبرد
چشمه هنوز بیدارو میدرخشید در خورشید اول وقت
رمه گوسفندان کوه را سیاه مشق میزد
چوپان هی هی مبکرد
گاهی نی میزد
سگ گله
به انتهای کوه خیره بود
وکسانی بدنبال قارچ
کوهی بودند
میگشتندو میجستند
چقد ذوق میکردند وقتی قارچی پیدا میکردند
اما
من بدنبال تومیگشتم
جاپایی
مویی
بویی
شیدا و مست
اما
تمام کوه بوی تو را داشت
حتی قارچها
باید
انجماد.کلمات را به پای رفتن تو بنویسم
که دبگر از وزن میافتند
اگر بیایی
واگر نیایی
فریز شده میمانند
نمیدانم
انجماد
یا از هم.گسیختگی
بوی
بوی وصل است
میدانم
اگر چه گامهایت الت قتاله است
چه بیایی
چه بروی
واکنون
به تشیع خودم
میاندیشم
که روی دستهای کلمات
قبض خورشید را مینویسم
فاراب