زیر درختان فندق

مدتی است میبینم خون شعر میریزی

شنیدم کمانها واسبها

سه شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۲
خدايار قليزاده( فاراب)


ویک صبح
ویک عشق
ویک پاسبان
سر چار راه عالم
ویک روز وصدها گذر معبر ثانیه ها
چقدر عشق می‌رسد از نگاه پریچهره صبحگاهان
چقدر شاه تاج از سر نخوت افتاده دیدم
چقدر کودک کوچه های نداری
بتاج مفاخر کله گوشه دیدم
وابری که از دست باد از دست طوفان هوای زمین کرده بود،
هم اکنون به غرش نشسته
جگرهای بالاییان را
به تشت زمین میکشد

چه گاو آهنی داشت گردنده سپهر
چنین آسمان را
واژگونه
کشت باران کند

وسگهای ولگرد کوچه های غریبی
وتکا وسیگار میزنند
صدای دو رگه
همه شاعر گربه های قلمدان وگاری شدند

ولی دیشب اسبها وشمشیر ها
بیعت نمودند
ولی حال عالم بد است
زنان موی میبرند و شهیدان زنند

شنیدم کمانها واسبها
هم بیعتند
شنیدم
که آقل پر از هیات بیعت است
شنیدم کمانها
شنیدم کمانها
دل از سنگهای فرسنگ‌ها صابون زدند

شنیدم

که دیگر هوای شنیدن نبود

فاراب

حلقوم کلمات

پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۲
خدايار قليزاده( فاراب)

من با ماه می‌نشینم میان پیاله ها
چکه ها تمامی ندارد
سقف خانه گلی
از ابرها یاد گرفته است
ولی آرامتر می‌بارد

خروس دوباره میخواند
آخرین بازمانده صبح را
تلنبارشده اند پلکها روی بیداری
سحر چقدر غمگنانه میرود

دیوارها بازخوانی تاریخند
نستعلیق زبان دیوارها شده است
کلمات میکشند ولی نمیمیرند
زیر چکمه ها

چقد تازیانه میخورد
لبهایی که دیوارها را میخواند
دودحلقوم کلمات را گرفته است
تابوت ها هم ازجنس باروت هاست
غزلها بردوش کلمات میروند
تا برای همیشه خیس شوند
زیر باران تگرگ

و وانت سمساری
باشعارهای بلوکه شده
کنار دیوارها
بلندگویش را
برای شب‌های عمیق تر
در کوچه ها مخوف تر
تعمیر میکند

فاراب