شنیدم کمانها واسبها
ویک صبح
ویک عشق
ویک پاسبان
سر چار راه عالم
ویک روز وصدها گذر معبر ثانیه ها
چقدر عشق میرسد از نگاه پریچهره صبحگاهان
چقدر شاه تاج از سر نخوت افتاده دیدم
چقدر کودک کوچه های نداری
بتاج مفاخر کله گوشه دیدم
وابری که از دست باد از دست طوفان هوای زمین کرده بود،
هم اکنون به غرش نشسته
جگرهای بالاییان را
به تشت زمین میکشد
چه گاو آهنی داشت گردنده سپهر
چنین آسمان را
واژگونه
کشت باران کند
وسگهای ولگرد کوچه های غریبی
وتکا وسیگار میزنند
صدای دو رگه
همه شاعر گربه های قلمدان وگاری شدند
ولی دیشب اسبها وشمشیر ها
بیعت نمودند
ولی حال عالم بد است
زنان موی میبرند و شهیدان زنند
شنیدم کمانها واسبها
هم بیعتند
شنیدم
که آقل پر از هیات بیعت است
شنیدم کمانها
شنیدم کمانها
دل از سنگهای فرسنگها صابون زدند
شنیدم
که دیگر هوای شنیدن نبود
فاراب