زیر درختان فندق

مدتی است میبینم خون شعر میریزی

رقص نارنجی

دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۴
خدايار قليزاده( فاراب)

رقص نارنجی

رگال لباس‌ها را می‌دیدم
پیراهنی که بوی زعفرانی موهایش را داشت
کت‌وشلواری که بوی رقص نارنجی،
طعم پرتغالی ادکلنش،
و چشم‌های بادامیش،
حجم اندوهناکی که در آینهٔ جیبیش
در خروجی تالار،
در خشم شکستهٔ خنده‌ها،
افتاد، پله‌های تالار را پیمود
تا قهقههٔ عمیقی در متنش
ترک‌زار گردد.

گردنبندی
که هنوز صدای کشیدن زنجیرش
بر گردنش،
صدای پرندگان در هولوکاست،
معاشقهٔ هجرت می‌کردند.

و دکمه‌ای که کمی شل و آویزان،
برای رهایی آوازی حزین می‌خواند.

لب‌های آستین پیراهن
برای آغوش کشیدن دیر شده بود
یا برای بوسیدن.

کمربندی که سگکش دهان باز کرده بود شکایت کند،
شعر بگوید، روضه بخواند،
آخ بگوید،
آه بگوید،
که سرگردان بر میلهٔ رگال
مثل مار در تله افتاده بی‌تابی می‌کرد.

و کلاهی
که دوست نداشت بر سر هیچ‌کس برود،
مشکیِ ذغالی.

و ساعتی که زمان را دیگر دوست نداشت.

درهای کمد دیواری مثل درهای عصر داغ،
کوره‌های آتشین،
زغال‌سنگ‌ها،
که گویی مادهٔ موهایت را
از آن گرفته‌اند.

واه،
اسباب‌بازی‌ها
و حیواناتش که گویی قصد حمله داشتند،
بی‌تاب،
نگران.

پرچین‌های احساسی نرم
بر پرده‌ها زمخت می‌نمود،
انگار فرش‌ها می‌خواستند
پرز بدهند،
حرف بزنند،
شکواییه دهند.

گل‌های قالی وسطِ حال
از حال رفته بودند.

قابلمه‌های آشپزخانه
دهان گشوده بودند،
کلمات کم می‌آوردند.

یخچال که مطبخ حرف‌هایشان بود،
در فریزر فریز می‌شد.

شبِ شهادت باران بود
که کبوترها
نامه بردند ـ که در این خانه عشق تمام شده است.

لعنت بر کتاب‌های مالیخولیا،
لعنت بر جداییِ سمبوسه‌های هندی از
تابه‌های انگلیسی.

نه، لعنت
بر دل‌های بی‌برگ و بار.

طلاق‌نامه‌ها هم
از قلب‌هایی صادر می‌گردند
که عشق را برای ابد
سرمشق کرده بودند.

وای بر من،
وای بر تو،
کودکانی که اکنون معلوم نیست در خانه کجایند
تا آشوب جنگ بخوابد.

دادگاه
برایش خیلی فرق ندارد.

تو عشق را بفهم،
تو زندگی را بفهم،
تو معشوقه را بفهم،
تو کودک را بفهم.

بمان،
و بمان تا زندگی، عشق،
مهربانی را
به تو نشان دهد.

کمی صبر کن رفیق.

فاراب