زیر درختان فندق

مدتی است میبینم خون شعر میریزی

دل قاچاق

شنبه هفدهم تیر ۱۴۰۲
خدايار قليزاده( فاراب)

رفته بودی ودلم از لبه ی طاق افتاد

پیش استاد دل از نمره ی ارفاق افتاد

نه که رفتی وگذشت آنهمه میل وملال

سرعتت بس که سریع بود که قالپاق افتاد

دل نبود این طرفا تا ببرم دلبرجان

دزدکی دلبرکی شیوه ی قاچاق افتاد

دلبر دزدکی از میوه ی باغ دگری است

درتن طفلکیش تیره شلاق افتاد

باشد اینبار که برگشته ای از اوج سفر

رجعتت در ورق اول اوراق افتاد

گفت آن یار چو خورشید زدستم رفته

تو ندانی که کجا گیر چه قالتاق تفتاد

عکس تو در پروفایلت چقدر زیبا بود

چشم من بازبه معشوقه چه مشتاق افتاد

تو بلاک کردی ورقتی وسیاهی امد

پشت سر راه مجازی به چه الحاق افتاد

غزل از رجعت تو مجمع خوبیها شد

نام تو برحسب فال به سنجاق افتاد. ........... فاراب

امشب شب پیمان وقرار است مقرر

جمعه شانزدهم تیر ۱۴۰۲
خدايار قليزاده( فاراب)

امشب شب پیمان وقرار است مقرر
در پشت زبان تو نگار است مقرر

یک توبه نشکسته به لبهای تو پیوست
یک جام نخورده لب یار است مقرر

شبهای حوالی من از موی تو برخاست
یک شام دگر پشت پریشانی تار است مقرر

اصل ونسبت را به دی ان ای چه نیازی است
خورشید به خورشید تبار است مقرر

منظومه شمسی است دو چشمان مقعر
مظلوم نگاه سیلانت به مدار است مقرر

قاچاق کنی اینهمه عاشق به دم بسته مویت
این بافه کلافی است به دار است مقرر

گفتیم بگو ایه معشوقه وعاشق که بخواند
گفتند چومجنون بشوی باز به غار است مقرر

گفتند که بی عاری معشوق مرا کشت
گفتا که برو چند قطار است مقرر

فاراب

پنجشنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۲
خدايار قليزاده( فاراب)

دستانم شریف‌ترین گناهانم را
پاهای کریمترین عصیانهایم را
از معابد هدیه گرفته اند


کدام پرواز را بخاطر بسپارم
وقتی بالهایم میان هشتکها جا مانده است
وقتی بال بال زدم وسوختم
وقتی بال بال زدم میان تازیانه ها جان دادم
بس کن شاعر بس کن

قلبت در فولاد اصفهان تفت دیده است

جمعه دوم تیر ۱۴۰۲
خدايار قليزاده( فاراب)

لبان زهراگینت را

از کدام شیطان عاریت گرفته ای

که اینگونه رمال مآبانه

براوراق

کتاب سحرت

برق چشمانت

سنک رمل یاقوت می‌اندازی

چشمانت را

اینگونه میدزدی

لبانت را دریغ میکنی

برای میعاد گاه کدام شیطان صیانت میکنی

وعده ات در کدامین

چاه سنگ چهل مرد را خواهد انداخت

دلت جنس کدام سنگ است

با کدام معدن سنگ بیعت کرده ای

که هر روز سنگتر میشویی

یقین دارم

معدن سنگ آهن

میدانم

قلبت در فولاد اصفهان تفت دیده است

نه درد اثر میکند نه مهر

فاراب