زیر درختان فندق

مدتی است میبینم خون شعر میریزی

مدادهای گچی

جمعه دهم آذر ۱۴۰۲
خدايار قليزاده( فاراب)

تو تکرار می شدی وقتی ثانیه ها یخ می زدند
درانجماد ذهن پرستو در بوران
در خطوط به هم ریخته چپر ها
عطر رد پای تو با نور رد میشد
تو ذخیره می شدی در اذهان درختان گردو
.وقتی زاغ ها بی لانه بودند
تو معادلات را بهم زدی در هندسه ذهنم
وقتی که معادله چهار مجهولی را
با چهار عمل اصلی
در چهار راه بی چراغ روستا مفقود میکردیم
درود بر تو
شهامت شفاهی مدادهای گچی
بر تخت سیاه های سرمشق شبانه ما
فاراب


بمناسبت
ملاقات با استاد معظم وفرهیخته
بهمن بشارتی

ماه وپلننگ بیاد. خیلی مریمی حامد

چهارشنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۰
خدايار قليزاده( فاراب)

پلنگ وماه
(بیاد جوانمردی خلیل نوشتم)

........متولد۱۳۳۵/۱۲/۱

......خلیل کریمی حامد فوت۱۴۰۰/۲/۴

برصخره ایستادم
برمعراج لبخندهایت می اندیشبدم
وبرجامانده هایت
یک کلاه سفید
یک فندک
وبک پاکت خالی سیگار
وکندوی عسلی بر جای خود لغزان بود
در عجبم 
لب میگشودی
صحرا پراز عسل میشد

اما
صدای غرش پلنگی که تمام اندیشه هایم را
به چالش میکشید
گویا شهامتت با صدای پلنگها
صحافی،شده بود
گویا با غرش پلنگهابه ماه پیوستی
چه بگویم
چشمانت مزرعه خورشید،بود و قلبت مغاک ماه

تورا معرکه و میدانی نبود
الا نبردی
با کوه ها وصخره ها

ودر آغوش صخره ها
بالارفتن
جنسی از جاذبه کاریزمای شجاعتت

انگاه که بر سر دستها میرفتی
هنوز فرماندهی میکردی
وتمام درختان ایستاده تو را  سان میدیدند

سینه ها میسوخت
سینه زدن ها
ناگهان  صدای مداحی کبل قدیر::::
(علم افتاد و گشتم بی برادر)

.......
چه محشری شد
گفتم  باصدایش برمیخیزی
اما نه فرمانده.....راهی شده برای 
همیشه
برایت نماز میت خواندند!
نه! برای تو نمازجوانمردی
باید خوانده میشد
نماز حیات
باید خوانده میشد
زیرا که تو نمرده ای
خلیل
نمرده است
خلیل
شخص نیست بمیرد
خلیل
یک هویت ویک فرهنگ است
که سرمشق
جوانمران باقی خواهد ماند

فاراب

وسنگواره های ششلوکان

جمعه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۰
خدايار قليزاده( فاراب)

وسنگواره های ششلوکان
وپژواک
نام تو
وگیج میشوند از مستی
صخرها

تاب نمی اورند 
از بس پیاله
بدست بوده ای

ازبس بسمت افتاب
طلوع چشمانت
آفتابگردانند

بس کن انگور را بار کنید
پسرک با بار انگور قاطر
اشکور میرود

مستی فروشی نیست
مستی از انتشارات انگور ما شروع شد

چاپ چند پیاله
از پیلامیرخانی
بخوان و واژگونه برقص

صحافی لالایی در لبان 
لیاب الالباب

شامگاه نیاوک
چندسطر
مه شکار کردیم
از مالا گا
وقتی گاوها ماما میکردند

نمکلیس همه ی
نمک نشناسان رامیشناسد
چند پاراگراف
اقاریر نمکدانان
را نوشته ام

دوباره
آب
در لانه موشها 

چه انقلابی
موشهای بی لانه کرده اند
بزعمم
انقلاب بی لانه ها است
یا انقلاب
ابخیزدارها
نمیدانم

فاراب
@tekeaftab

باران می آیددروی احتراق چشمهایم

پنجشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۶
خدايار قليزاده( فاراب)
باران میاید روی احتراق چشمهایم
روی انبساط بغض هایم
باران میاید
در گلوی نیها میریزد
صدای نستعلیق باران
آهوهارا مینویسدزیر ارسها
صخره ها شعر میخوانند
در پژواک تگرگها
گاو ها مان میزایند
زیر باران ها
قاطرها زیر بارند
اسب ها کودکانه به کوه زده اند
باران میبارد
الاغها بار کود به مزرعه میبرند
کلنگ ها کلام باد را
با افتاب میکارند
کلاغها سکوت باغ را میشکستند
ککو مرغ بی قرار(دارکوب)
برای دخترک که ازچشمه اب برداشته
وظرف سفالینش شکسته بود
هو هو میکرد
باران همنوا با اشکهای دخترک
میبارید
چپق عبدلعلی طرحی واژگونه از بمب اتم در اسمان میانداخت
نستعلیقی خاکستری از عروج
من میدیدم
که توتون  واژه های تب کرده ی گرمابه اش
با صدای بمی از دود
از هنجره دردها
وبخار از پنجره گرمابه
مغز اسمان را
نشانه میرفت
تونک(آتشدان هیزمی حمام های قدیمی)
میسوخت از ذهن وپیراهن ارسهای پیلامیرخانی
سخنهای قدیمی با لهجه  غلیظ رودخانه شاهرود
تا اب  گرمابه تن پذیرشود
هیزمها لهجه تاریخی داشت
تاریخ تا هزاران سال عمیقتر
هیزمها که میسوخت
تفنگها به شکار میرفتند
شکار رویا ها
رویاهای نیلبکها
سگ مشخانعلی
وتفنگ سر پرش
رویاهای اهالی را میشناختند
به شکار رویاهایشان میرفتند
رویا های اهالی از چشمه هایشان میجوشید
چشمهایشان رویاهایشان بودند
کوه ها ونی ها وچوپانها
بزعاله ها و بره ها وبزها و علفها
کنسرت داشتند
وقتی که باران میامد
چقدر خوب است
که زاده کوه باشی
چقدر خوب است
که بگویند
از پشت کوه آمده است
آخر ما از پشت کوه آمده ایم
به کوه سوگند
که از پشت کوه آمده ایم
ولی پشت در پشت ما هم پر از کوه است
پشت در پشت به کوه تکیه داده ایم
وپشتتر افتاب به ما تکیه دارد
وماه با ما شام میخورد
وخورشید صبحانه
عقابها
در ما لانه دارند
واز پرپرواز
کاش
میشد مثل فندقستانیها
از پشت کوه
طلوع کرد
همپایه آفتاب
وهر روز عقاب ها را
برای دشت به پرواز دراورد
فاراب
یادت نرود
بالهایت
رابگشایی
گاه گاهی پرواز کنی
فاراب
بامداد12مهر96

مثنوی ای خدای گفتگو

شنبه هفتم فروردین ۱۳۹۵
خدايار قليزاده( فاراب)
شعر من اینک نفسهای من است
عشق من غیر از هوسهای من است
ای خدای گفتگوی یا سها
ای خدای شعر در احساسها
ای خدا شعری بخوان حرفی بزن
کوه شو باران شو یا برفی بزن
ای خدا ی گفتگو شعری بگو
از ضمیر جستجو سحری بگو
شعرها سرمایه ی مابوده اند
بی تو اما یک تمنا بوده اند
ای خدا چیزی بگو از گفتگو
یک نفس از عاشقیهایت بگو
تو خدایی میتوانی هر چه را
میتوانی لن ترانی هر چه را
تو خدایی من چو فندقهای تو
گاه سر ی گو ز صندق های تو
تو خدایی عشق را یادم بده
یک نفس از شعر ازادم بده
توخدایی میتوانی هرچه را
بر همه هرچیز یا هم هر که را
میتوانی ارزوهای محال
میتوانی شعر های بی مثال
میتوانی عشق را در یا کنی
یا که دریارا همه صحرا کنی
میتوانی اسمان را وا کنی
فندقستان را پر ازمعنا کنی
تو بیا با من میان مردمش
بشنو انجا تو زبان مردمش
من نگویم مرده هایش زنده کن
انهمه فرسوده را فرخنده کن
من نگویم......... را زنده کن
گریه ی تاریخیم را خنده کن
یا فلانزن کز سر زا مرده است
یا میان کوه تنها مرده است
زنده کن تا ما مسیحایی شوییم
در صلیب عشق شیدایی شوییم
ایخدا نه بخدا نه تو بگو
کشتیم را ناخدا... نه تو بگو
عید شد جیب پدرهایش تهی
عید شد ذوق چپرهایش تهی
چینه هایش خالی از گنجشکهاست
سفره هایش شعر فندقهای ماست
هیمه های عاشقیشان سوخته
دامن شعر ارس افروخته
دخترانش بخت فندقها شدند
رختهاشان رخت صندقها شدند
ای خدا شادی بده ....شمشادها
شادیی از جنس بادا بادها
عید شد گلدانهایش خالی است
گل فقط انجا میان قالی است
ای خدا بابک که زنجانی نبود
جنس او از اب عرزانی نبود
من نمیگویم که زنجانی شویم
اختلاسی رو به ویرانی شویم
ته فقط یک مدرسه یک شعرخوب
یک معلم یک دبستان مهر خوب
یک کمی یک صد کیلو مت ..جاده ای
ای خدا تو که به ایران داده ای
عدر تقصیر است در درگاه تو
عذر تقصیر است لطف ماه تو
عدر تقصیر است دل پردرد بود
افتاب فندقستان زرد بود
فاراب