مثنوی ای خدای گفتگو
شنبه هفتم فروردین ۱۳۹۵
خدايار قليزاده( فاراب)
شعر من اینک نفسهای من است
عشق من غیر از هوسهای من است
ای خدای گفتگوی یا سها
ای خدای شعر در احساسها
ای خدا شعری بخوان حرفی بزن
کوه شو باران شو یا برفی بزن
ای خدا ی گفتگو شعری بگو
از ضمیر جستجو سحری بگو
شعرها سرمایه ی مابوده اند
بی تو اما یک تمنا بوده اند
ای خدا چیزی بگو از گفتگو
یک نفس از عاشقیهایت بگو
تو خدایی میتوانی هر چه را
میتوانی لن ترانی هر چه را
تو خدایی من چو فندقهای تو
گاه سر ی گو ز صندق های تو
تو خدایی عشق را یادم بده
یک نفس از شعر ازادم بده
توخدایی میتوانی هرچه را
بر همه هرچیز یا هم هر که را
میتوانی ارزوهای محال
میتوانی شعر های بی مثال
میتوانی عشق را در یا کنی
یا که دریارا همه صحرا کنی
میتوانی اسمان را وا کنی
فندقستان را پر ازمعنا کنی
تو بیا با من میان مردمش
بشنو انجا تو زبان مردمش
من نگویم مرده هایش زنده کن
انهمه فرسوده را فرخنده کن
من نگویم......... را زنده کن
گریه ی تاریخیم را خنده کن
یا فلانزن کز سر زا مرده است
یا میان کوه تنها مرده است
زنده کن تا ما مسیحایی شوییم
در صلیب عشق شیدایی شوییم
ایخدا نه بخدا نه تو بگو
کشتیم را ناخدا... نه تو بگو
عید شد جیب پدرهایش تهی
عید شد ذوق چپرهایش تهی
چینه هایش خالی از گنجشکهاست
سفره هایش شعر فندقهای ماست
هیمه های عاشقیشان سوخته
دامن شعر ارس افروخته
دخترانش بخت فندقها شدند
رختهاشان رخت صندقها شدند
ای خدا شادی بده ....شمشادها
شادیی از جنس بادا بادها
عید شد گلدانهایش خالی است
گل فقط انجا میان قالی است
ای خدا بابک که زنجانی نبود
جنس او از اب عرزانی نبود
من نمیگویم که زنجانی شویم
اختلاسی رو به ویرانی شویم
ته فقط یک مدرسه یک شعرخوب
یک معلم یک دبستان مهر خوب
یک کمی یک صد کیلو مت ..جاده ای
ای خدا تو که به ایران داده ای
عدر تقصیر است در درگاه تو
عذر تقصیر است لطف ماه تو
عدر تقصیر است دل پردرد بود
افتاب فندقستان زرد بود
فاراب
عشق من غیر از هوسهای من است
ای خدای گفتگوی یا سها
ای خدای شعر در احساسها
ای خدا شعری بخوان حرفی بزن
کوه شو باران شو یا برفی بزن
ای خدا ی گفتگو شعری بگو
از ضمیر جستجو سحری بگو
شعرها سرمایه ی مابوده اند
بی تو اما یک تمنا بوده اند
ای خدا چیزی بگو از گفتگو
یک نفس از عاشقیهایت بگو
تو خدایی میتوانی هر چه را
میتوانی لن ترانی هر چه را
تو خدایی من چو فندقهای تو
گاه سر ی گو ز صندق های تو
تو خدایی عشق را یادم بده
یک نفس از شعر ازادم بده
توخدایی میتوانی هرچه را
بر همه هرچیز یا هم هر که را
میتوانی ارزوهای محال
میتوانی شعر های بی مثال
میتوانی عشق را در یا کنی
یا که دریارا همه صحرا کنی
میتوانی اسمان را وا کنی
فندقستان را پر ازمعنا کنی
تو بیا با من میان مردمش
بشنو انجا تو زبان مردمش
من نگویم مرده هایش زنده کن
انهمه فرسوده را فرخنده کن
من نگویم......... را زنده کن
گریه ی تاریخیم را خنده کن
یا فلانزن کز سر زا مرده است
یا میان کوه تنها مرده است
زنده کن تا ما مسیحایی شوییم
در صلیب عشق شیدایی شوییم
ایخدا نه بخدا نه تو بگو
کشتیم را ناخدا... نه تو بگو
عید شد جیب پدرهایش تهی
عید شد ذوق چپرهایش تهی
چینه هایش خالی از گنجشکهاست
سفره هایش شعر فندقهای ماست
هیمه های عاشقیشان سوخته
دامن شعر ارس افروخته
دخترانش بخت فندقها شدند
رختهاشان رخت صندقها شدند
ای خدا شادی بده ....شمشادها
شادیی از جنس بادا بادها
عید شد گلدانهایش خالی است
گل فقط انجا میان قالی است
ای خدا بابک که زنجانی نبود
جنس او از اب عرزانی نبود
من نمیگویم که زنجانی شویم
اختلاسی رو به ویرانی شویم
ته فقط یک مدرسه یک شعرخوب
یک معلم یک دبستان مهر خوب
یک کمی یک صد کیلو مت ..جاده ای
ای خدا تو که به ایران داده ای
عدر تقصیر است در درگاه تو
عذر تقصیر است لطف ماه تو
عدر تقصیر است دل پردرد بود
افتاب فندقستان زرد بود
فاراب